|
انتظار + دل + فاصله = حماقت
قلم به دست گرفتم خدا خدا بنویسم به خاطر دل خود نامه جدا بنویسم به کار نامه خود رنگی از ثواب ندارم به نامه عمل خود نگاه کردم و گفتم از کجا به نگارم از کجا بنویسم یادم آمد که از رضا بنویسم طریق دلو جان عاشقان اجازه به فرما که چند جمله از درد بی دعوا بنویسم
السلام علیک یا یا ابا عبداله الحسین باًی ذنبٍ قتلت
یک کودک........ یک نوزاد........... یک لبخند ........یک صدا .............یک تشنه یک کمان ........... یک تیر ........... یک گلو ...... تیری که نشست بر گلوی نوزاد شیر خواری
مادر بزرگم داستان می گفت داستان کربلا داستان یک مرد بزرگ . مردی که تا حالا که بزرگ شدم هنوز نتوانستم برایش یک اسم یا یک لقب پیدا کنم که در خور مقامش باشه
کوچک خیلی کوچک یک کودک یک شوق یک صدا یک آهنگ یا حسین زیارت عاشورا ....همه جمع شدن .همه کنار هم . مادر بزرگ پدر بزرگ بزرگترها اولین چیزی های که از محرم و صفر و یادم می یاد از وقتی که خیلی کوچلو بودم یک حیاط بزرگ ........ یک دیگ سیاه بزرگ ...چوبهای های کنار حیاط که بدها یاد گرفتم که بهش می کن هیزم همه جمع شدن . یکی سبزی ، یکی لوبیا . یکی پارچه سیاه همه مشغول یک کاری بودند. شال سبز سربند یا زهرا ..یا حسین اینها همه علامت بود . علامت یک مراسم بزرگ و با شکوه پسرها سربند می بستند و دخترها شال سبز بزرگترها کنار دیگ جمع می شودنن وزیارت عاشورا می خوانند و کوچکترها با هزاران آرزو آش هم می زدنند بزرگتر که شدیم یاد گرفتیم که به آن اربعین می گویند اربعین
بالهایت را کجا جا گذاشته ای تمام دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف در می زنم با عشقم در می زنم . به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود . همچنان در می زنم در می زنم . |
About![]()
خداوندا تورا دوست دارم
Home
|